تبليغاتX
شب زده

شب زده

آسمان شب

دوباره دل ... دوباره تو ... و سایه های خاطره ...
دوباره شوق بودنت ... پس از عبور فاصله ...
دمی نبودنت مرا ... هزار سال می شود ...
هزار غم ... هزار درد ... چه دیر سال می شود ...
کجا بدون تو روم ... بدون جان ... بدون دل ...
تویی نشسته در نظر ... تویی گرفته شهر دل ....

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت12:38توسط بانو | |

غم تو منو تنها نمیزاره... 

هیچکس نفهمید تو دلم چه دردیه..زیاد یا کم غصه های این دل چه جوریه.. درده یا غم هیچ کس نفهمید واسه چی پرپر میزنم چه جوری از غریبی من تو خودم زار میزنم هیچکس نپرسید چرا دلم پریشونه حتی یکبارم نشد اشک چشامو ببینه هیچ کس نفهمید که چرا ساکت و غریبه شده چی بسر دلم اومد تبعید یک گوشه شده از همه کس فراریه! طاقت موندن نداره خودشم باورش شده! آخر موندگاریه نمیدونم چرا؟ یهو اینطوری شد.... فکر میکنم به جوونیش شاید دیگه دل نمونده..... همه رفته پای پشیمونیش..... یه روزی دل مال من بود پراز غرور یه دنیا آرزو .. شادی ... پراز سرور اما چی اومد به سرش چی شد یهو تنها شدی؟ اسیر دست غول شدی با خود غول تنها شد

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت14:45توسط بانو | |

فدای تمام پدر مادرهایی که به دست فراموشی سپرده شدن

توی جایی به اسم خانه سالمندان زندانی شدن و همیشه چشمشون به دره تا یک آشنا ببینن

بعضی وقتا ما آدمها چیزهایی رو فراموش میکنیم که عمری بهشون مدیونیم

چطور دلمون میاد؟ چطور میتونیم؟

با این همه سنگ دلی و بی وفایی میتونیم اسم خودمون رو انسان بزاریم؟؟!!!

تقدیم به تمام پدر و مادرهای فراموش شده

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت10:58توسط بانو | |

محــــبت را وقـــتی دیدم کــه کودکــی در دفتـــرش خورشیـد را سیــــــاه کشیـــــد تا پـــدر کارگــــرش در آفتـــاب نســـوزد ..  

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت19:1توسط بانو | |

 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام ! 

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت ! 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت18:2توسط بانو | |

 

 


ما مجنون درس عشق را از یک ادیب اموختیم ، او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم


 عکس عاشقانه.پوستر عاشقانه.ک

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت17:52توسط بانو | |

اگه برات مهم نبودم
عاشق تو مگه نبودم
عاشق اون دو چشماي
گربه فريب تو نبودم

اگه وقتي خواستي بمونم
به پاي تو مگه نموندم
نگو براي تو كم بودم
نگو لايق تو نبودم

تا به خودم اومدم
تو منو بازي داده بودي
خواستم خودم بشم نشد
خواستم پاشم رفته بودي

گفتم شايد دلت اسيره
يك دل ديگه شده
گفتم بهتر بذار بدونه
كه دلم تيكه شده

برو خوش باش ما هم رفتيم
فكر منو ديگه نكن
فقط اگه برگشتي و من نبودم
گله نكن بي خيال همه شدم
بي خيال تو و دنيا
يادت باشه اين دلمو


له كردي تو به زير پا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت17:9توسط بانو | |

 

داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

تبسم نگاه تو نشان عشقي آشناست ...!

vahid 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت16:2توسط بانو | |

 

 

پروردگارا!تنها ياد توست که بر اوج تنهايی و بی کسی در اين شهر غريب مونس و تکيه گاهم

می شود،تنها ياد توست که روح آشفته و پريشان مرا به ساحل اميدواری می رساند......

هر گاه از غم ها دلم به درد می آيد،هر گاه زخم ها و کنايه ها ، طعنه ها و رنجش ها باعث فاصله

گرفتن من از اطرافيان و دوستان می شود،فقط تو می مانی تا در پناهت آرام بگيرم......

آنگاه که با تو درد دل می کنم ، آرام می شم و احساس سبکی بند بند وجودم را پر می کند،

بنابراين آسوده خاطر آب شدن غم ها

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت12:14توسط بانو | |

 

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست... بستی از روی محبّت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...! یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم.. حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!! و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت11:54توسط بانو | |